|
پایان رسد شام سیه٬آید حبیب من ز ره..اما خدا حالم ببین٬من یار را گم کرده ام
ای وای از این غوغای دل .. از دلبرم هستم خجل
وقت سفر ماندم به گل..من کاروان گم کرده ام
نعمت فراوان دادیم٬منت به سر بنهادیم..اما ببین نامردیم٬صاحب زمان گم کرده ام
باز دوباره هوای یار دارم٬یاری که یکتاست و خود میداند که کیست٬ناجیم از زمانه ی پرفریب٬بهترینم در تنهایی ام٬اوست با من که من نبودم بااو٬رهایم نکرد هرگز٬گرچه بهر حیله هایی رها کرده بودم اورا اما حال بازگشتم که خود گفته بود :
<< باز آ ٬ هر آنچه هستی باز آ ... >>
امشب دوباره تنها ٬ با تو نشسته ام من
شیشه ی عمر تزویر ٬ دیگر شکسته ام من
دیگر ز تو تو خواهم ٬ نِیْ عشق دنیوی را
اکنون که من تو دارم ٬ رَستم ز رنج دنیا
در عشق حیله هاییست ٬ بهر تحمل ما
آن کس که صبر دارد ٬ گیرد وصال دل را
احساس حیله ای بود ٬ تا پاکی ام بگیرد
در بازی دل ما ٬ دل از ستم بمیرد
اما یگانه معشوق ٬ خود عاشق دلم بود
ما مجرم و خطاکار ٬ معشوق ما نیاسود
با چشم کور رفتم ٬ تنهایی ام بگیرم
گفتم اگر نگیرم ٬ باید که من بمیرم
غافل که این خطا بود ٬ مردن برای دنیا
لعنت به فکر باطل ٬ ای داد از این دل ما
شرمنده و غمینم ٬ چون ناجی ام خدا بود
او با دل من اما ٬ دل از خدا جدا بود
ای کاش می نشستم ٬ شعری به حق بگویم
نه در وصال دنیا ٬ بهر عبث بپویم
شاعردریا

|