|
نوشته شده توسط حسين رومينا (شاعردريا)
|
|
يكشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۰۰ |
|
دو چشمت این دلم را خون نموده
نگاه تو مرا مجنون نموده
دل مجنون دگر سامان ندارد
اسیر عشق رویت جان ندارد
مرا بی جان و سرگردان نمودی
تو خود را بر دلم سلطان نمودی
غمت را بر دلم ارزان نمودی
بهای دیدنت را جان نمودی
مرا با یک نظر مجنون نمودی
ز شهر عاقلان بیرون نمودی
مرا با دیده ات دیوانه کردی
به دور شمع خود پروانه کردی
تو را بهرم دمی محمل نگه دار
مرو بنشین همینجا دل نگه دار
بیا و روز ما را شام مپسند
برای این اسیرت دام مپسند
دلم را بردی از پیشم برفتی
تو از پیش دل ریشم نرفتی
دلم از بهر تو امید دارد
در این شب امید از خورشید دارد
شاعردریا

|
|
آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۰۳ |