|
عجب سوزی است سوز آشنایی ... و از آن جان سوزتر جدایی
چه می شد از ازل در آتش عشق .. جدایی را بسوزد آشنایی
همیشه آرزوم بوده هیچوقت طعم جدایی بعد آشنایی رو نچشم . همیشه ترس از جدایی بدنمو می لرزوند که باید روزی منتظر جدایی باشم چرا ؟ نمیدونم . ولی ...
ولی آخر کار هم جداییو میدیدم . حکمت چی بود ؟ نمیدونم ...
عاقبتم این دفعه چیه ؟ نمیدونم ... حکمتم این بار چیه ؟ بازم ... نمیدونم
مرا بر بودن خود اعتمادی نیست نیست
به زخم لاعلاج من زمادی نیست نیست
چه حاجت بر سکوتم یا خروشم یا که احساس
که در دنیا ز پاکی ها نمادی نیست نیست
---------------------------------------
نمی دانم چرا سرگشته ام من
اسیر و خام دنیا گشته ام من
نمی دانم ندارم من جوابی
چرا بر دوست داشتن تشنه ام من
------------------------------------------
الهی آشنایی آفریدی نعمتت شکر
بَر ِاین آشنایی وصل دادی حکمتت شکر
الهی این جدایی را ز من گیر
که رحمت بینم ای جان رحمتت شکر
شاعردریا

|