|
الهی:
در این دوران که دلها چشمه ساری بیش نیست
دلم را وسعتی دریای بی حد و کران ده
من از یاران دگر یاری نخواهم
که کس با ما سر یاری ندارد
من از دنیا دگر چیزی نخواهم
که او بهرم وفا داری ندارد
دلم آنقدر ز دنیا خسته گشته
که حال گریه و زاری ندارد
اگر عاشق شوم مجنون نمانم
جنون هم با سرم کاری ندارد
سرازفرجامِ بی فرجامی امروز
به خود فکری به فردایی ندارد
همه دستی به دست هم نهادند
که شادی در دلم بذری نکارد
دل از صبر و شکیبایی فراری
که ایّوبی! کجا این دل تواند
ولی بهرش دگر چاره نمانده
کجا از صبر یاری بهتر آرَد
شاعردریا

|